تبليغاتX
قبیله ی گم در زمین

چون كه گل رفت و گلستان در گذشت
نشنوي  ديگر ز بلبل سرگذشت
.
.
شايد براي هميشه ...شايد  براي مدتي...شايد...
.
.
" هر جا كه هستي باش ،خوشيهاي حلالش ،همه  براي تو "


+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:37 توسط نوا |


لعنت به این زنجیر های نام و نان
لعنت به این من های ریشه دار
خدایا بی خودی ای عنایت کن که به خود آییم ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:15 توسط نوا |

پر كن پياله را ...
كاين آب آتشين ،
ديري است ره به حال خرابم نمي برد .

ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد

با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب ! آب !
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد .

پر كن پياله را ...!*


*فريدون مشيري
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:20 توسط نوا |

نام تو را زیاد شنیدیم، در حسرت مرام تو مانده
ای اولی که سکه مردی ، تا همچنان به نام تو مانده

تو واژه ای به ژرفی دریا ، تو مشکلی به هیات آسان
ای تا همیشه پای قلم ها ، در بحر عین و لام تو مانده

ای عاشقان برای پرستش ، (تابوده) بعد حق به تو مدیون
ای شاعران برای سرودن تا هست ، زیر وام تو مانده

عقل آسمان این همه عاقل ، در پله ی نخست تو عاجز
عشق افتخار آن همه مجنون ، زنجیری مدام تو مانده

هم ماه در حضور تو کودک ، هم مهر در رکاب تو تاریک
هم روز در مسیر تو لنگان ، هم شب در احترام تو مانده

ای هر که دیده رنگ سلامت ، لبخند تو شکسته و زخمی
ای هر که برده لذت شیرین ، همواره تلخ ، کام تو مانده

از داغ فقر و قحط عدالت ، از گند زور و لاشه ی تسلیم
بعد از چقدر سال نرفته ست ، بویی که در مشام تو مانده

بعد از چه قدر سال که گفتی ، بعد از چه قدر سال که نشنید
آنک به سوی ظالم و مظلوم ، انگشت اتهام تو مانده

نهج البلاغه کو که بخوانند ؟ نهج البلاغه کو که بفهمند؟
این گوش ها چه قدر هراسان از سیلی کلام تو مانده

بادا که تا هنوز بیفتد این جا کلاه از سر دنیا
بیچاره او که خیره سرانه دنبال گردبام تو مانده

ما هر قدر که خاک تو باشیم ، قنبر یکی ست-مثل خود تو-
فخر فقط برای تو بودن در قبضه ی غلام تو مانده

آه ای تمام ! من چه بگویم ، بگذار تا تمام شود شعر
گفتم تمام ، خوب نگفتم ، کو مهدی ؟ انتقام تو مانده*


*عباس چشامي
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 17:26 توسط نوا |

زمان ، زمین تفته را به روزگار

سرد کرد.

ولی بر این زمین سرد، زمان

حریف سینه های سوخته نیست*.          


ته نوشت :
 
اسب نفس بريده را طاقت تازيانه نيست
اندكي منصفانه تر مرا مرور و خودت را نگاه كن...



* محمد زهري
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:0 توسط نوا |


سفر نه! زخم مفصّل، جراحت مشروح_
اگر که تاب ندارید مختصـــــر بکشید

به ابرها دل بستن همین­قدر کافی است
از آسمان سهم­م را همین­قدر بکشید

در این کویر، در این جرعه­جرعه خشکیدن
مرا به آب شباهت دهید و سر بکشید *


*رباب طاهري
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 18:41 توسط نوا |


سالی كه شبیه هیچ سالی نبود ... سال زهر ... سال شكلاتهای تلخ ...

جادوی تو ، چله ی بودنت ..
مسخی من و ..


شايد...

شاید ...
ولی من نمی دانستم پشت سر مسافر شعر نمی ریزند
من نمی دانستم می شود این همه عاشقانه دروغ گفت
نمی دانستم میشود این همه بی قرار فریب داد
من نمی دانستم كه هیچ چیز نمیدانم این را یكبار به من گوش زد كرده بودی
من نمی فهمیدم كه بازیچه شدن چه طعمی دارد تو این چاشنی تازه زندگی را به من چشاندی
شكلاتهای تلخ را تو ذوب كردی میان شیرینی رفاقتمان
من ...... تو این من را شكاندی ...
دلت هیچ كس را می خواست بیا دیگر من ای نیست .. 
حذف كردی و حذف شد همه آنچه كه میان من و تو را پیوند داده بود ..كووالانسی اش را خودت بهانه كرده بودی یادت هست ؟
این حرفها را شاید نباید می زدم شاید..شاید مدتها پیش باید فریاد میكردم ولی تو به من بدهكاری .. و من به تو مدیون ..
 سال كه تمام شود دلم میخواهد هیچ حسابی بین من و تو نباشد، هیچ حسابی ..
دفترت را خواهم بست برای همیشه !!!
و حالا بیا وو ،
مرا ببخش..
مرا ببخش كه مجبور به خیانت شدی
مراببخش كه طعمی را به تو چشاندم كه هرگز از ذائقه ات بیرون نخواهد رفت
مرا ببخش كه هرگز مرا فراموش نخواهی كرد
مرا ببخش كه سطح بزرگی از متن زندگیت شدم اگرچه همیشه دلم می خواست نقطه میان هجا هایت باشم .
مرا ببخش ...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:20 توسط نوا |


... و شعري كه تكرار نشد..

تو را من چشم ...


تكان مي خورد ، بر سنگ فرش زمان 
      دلهره هاي رفتن
من چه حرفي دارم ، جز چشمان بي دفاع هميشگي ام را
چمدان حرفهايت را بسته اي
همسفرت تنگ تنگ تو است
نگاه مي كنم و تو ميگريزي
ترس هلهله ميكند
اميد مي تواند و نمي خواهد
لب سكوت دوخته مي شود
چشم غرور بسته مي شود
دستانم تكان مي خورند ، مثل دلهره ها
لبي بر لبي مي جنبد
تني از آغوش جدا مي شود
زباني مي چرخد
و عاقبت... خدا حافظ .



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:36 توسط نوا |


...انا لله و انا عليه راجعون
"ما از خداييم و به سوي او باز مي گرديم "*


با اينكه مدتهاست گم شده ام ، خوشحالم که عاقبتم به خانه باز گشتن است . 


*سوره بقره ،آيه۱۵۶ .
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 17:21 توسط نوا |


پلك صبوري مي گشايي
و چشم حماسه ها
روشن مي شود
كدام سرانگشت پنهاني
زخمه به تار صوتي تو مي زند
كه آهنگ خشم صبورت
عيش مغروران را
منغض  مي كند
مي دانيم تو
نايب آن حنجره مشبكي
كه به تاراج زوبين رفت
و دلت
مهمانسراي داغهاي رشيد است
اي زن !
قرآن بخوان
تا مردانگي بماند
قرآن بخوان
به نيابت كل آن سي جز
 كه با سر انگشت نيزه
ورق خورد
قرآن بخوان
و تجويد تازه را به تاريخ بياموز
 و ما را
به روايت پانزدهم
معرفي كن
قرآن بخوان
تا طبل هلهله
از هاي و هوي بيفتد
خيزران عاجز تر از ان است
كه عصاي دست
شكستهاي بزك شده باشد
شاعران بيچاره
شاعران در مانده
شاعران مضطر
با نام تو چه كرده اند ؟
تاريخ زن
آبرو مي گيرد
وقتي پلك صبوري
مي گشايي
و نام حماسي ات
بر پيشاني دو جبهه نوراني ميدرخشد 
زينب !*


*سيد حسن حسيني

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:20 توسط نوا |


ما همه گم شده ايم ..
نمي خواهي قوم را به قبيله برساني ؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:46 توسط نوا |

نوشتن چقدر سخت شده !
سخت و ناممكن .

داره اون طرف تعدادمون زياد مي شه .
اما چه فايده ...
من هنوز اين طرف پام گيره ..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 23:25 توسط نوا |


هنوز از خودخواهی هایم آنقدر دور نشده ام که اجازه داشته باشم از تو بنویسم .
از تو که بخواهم بنویسم
فکرم لرز میکند
دستانم خشک می شوند
و زبانم قفل میکند
اجازه ندارم - اجازه نمی دهید
باشد نمینویسم
فقط یک چیز این روزها راه نفس را گرفته است
آقا امان ازدل تو
امان از دل حسین
امان ...
آقا به حال زمین گیریم فکری نمیکنی ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:45 توسط نوا


غیرت شما

 مثل

  تاریخ  آنها

دروغی است عربی .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:30 توسط نوا |

برای مرد روشن ،که به سایه رفت !

قناعت وار
تکیده بود
باریک وبلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی
از سئوال و
عسل
و رخساری بر تافته
از حقیقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود.

بامداد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 23:7 توسط نوا |




همه ي روزها ، شب سياه يلدا

وقتي

تو

 نيستي .

                                        

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:8 توسط نوا |


« الم يعلم بان الله يری » *
آيا نمی داند كه خدا او را می بيند .



كبك حيوان خوشبختي است .


*سوره مباركه علق، آيه ۱۴.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:14 توسط نوا |


چله ها را شكسته ام
خواب را خوراك كرده ام

همه ي رخوتم از هومايي است كه اين روزها كپك زده به جام لحظه هايم سرازير مي شود
طعنه ميزني و نمي داني !!!

ثيب ثرخ خورشيد
يا
صيب ضرد حوا
زقوم يا آب زرشك

چه فرقي ميكند 
براي كسي كه، وسوسه ندارد ،
براي كسي كه ،عطش ندارد .
اولي انگاره ي انار
دومي عين تلخي هنداونه ابوجهل


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:52 توسط نوا |




روزي كه گلم را مي چلاندي گفتي :                       
«...انی جاعل فی الارض خلیفة...» *

ببخش كه بر نام خويش خيانت كردم .




*سوره مباركه بقره ، آيه ۳۰.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:35 توسط نوا |


افتاده ام به گوشه اي از رهگذارتان
اوجم دهيد تا که شوم خاکسارتان
اصل و اصالت من از اول اصيل بود
اصلاً خدا سرشته مرا از غبارتان
با اينکه دورم از تو، عجيب است چون دلم
حس مي کند نشسته کناري کنارتان
چيزي براي عرضه ندارم به ساحتت
آقا! دل شکسته مي آيد به کارتان؟!
خرما فروش کوچه و بازار مي شوم
شايد به جرم عشق شوم سر به دارتان*




*شاعر ناشناس
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 6:6 توسط نوا |

« الا بذكرالله تطمئن القلوب »*
 " همانا با ياد خدا دلها آرام مي گيرد" .

با اين توصيف :
يا آنچه كه در درون من بي تاب است دل نيست ،
يا آن را كه مي خوانم خدا نيست .



*سوره مباركه رعد ، آيه  ۲۸ .
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:7 توسط نوا |


‌من ماه مرده بودم
مجنون رام با من در سياه چاله خفت 

 سخت است جاي خاليت را در آسمان ببيني .
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:21 توسط نوا |

   « و نحن اقرب الیه من حبل الورید»

 دست ميگذارم روی گردنم ،
دركت نتوانم ، لمست، شايد !
اما نمي شود ! نمي توانم ...
اي واي ! من رگم را كجا جا گذاشته ام ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:52 توسط نوا |

*
اين شبها كه خوابگاه دارم و گاه خواب نه !!!
يك لحظه ... فقط يك لحظه
خاطرم را از خودت تهی کن
بگذار یک شب ... تنها یک شب 
           آسوده بخوابم .
*
در هوایت بی قرارم ،بی قرارم روز و شب

*
اين همه ميل نوشتن از چيست ؟ وقتي پاي روزمرگي ام را مهر نمي كني . اين همه هوس خوانده شدن از چيست ؟ وقتي مي دانم براي تو " دوست داشتن ساده  است و فراموش كردن از آن آسانتر و سهل تر" و چه كسي براي يك فراموش شده از ياد رفته خاطري ميچرخاند .

بگذريم از اين گله هاي كور ،امشب حال خوبي دارم . خيلي خوب ...
بعد از مدتها ماه را ديده ام و از شوق دلم فرياد مي خواهد .

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 2:3 توسط نوا |


تا ز سر عشق سر گردان شدم ........... غرقه درياي بي درمان شدم
چون دلم در آتش عشق اوفتاد .............مبتلاي درد بي درمان شدم
چون سر و كار مرا سامان نماند...من ز حيرت بي سر و سامان شدم
عاشق صاحب جمالي شد دلم ........ كز كمال حسن او حيران شدم
تا بديدم آفتاب روي او .........................بر مثال ذره سرگردان شدم
چون نبودم مرد وصلش، لا جرم.......مدتي غم خواره ي هجران شدم
مدتي رنجي كشيدم در جهان ...... جان و دل در باختم سلطان شدم
همچو مرغ نيم بسمل در فراق ...... پر زدم بسيار ، تا بي جان شدم
چون به جان فاني شدم در راه او .....در فنا شايسته ي جانان شدم  
چون بقاي خود بديدم در فنا ...........آنچه مي جستم بكلي آن شدم
 
رستم از عار خود و با يار خود ............ بي خود اندر پيرهن پنهان شدم
تا كه  "عطار " اين سخن آزاد گفت ........ بنده ي  او از ميان جان شدم
 
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:58 توسط نوا


*
راز دنيا در دوستيهاي نديده است .
و همه ي زندگي در صدايي نهفته كه نشنيده ام.

*
اي عشق بي نشان ، زتو من بي نشان شدم
خون دلم بخوردي و در خورد جان شدم

چون كرم پيله ، عشق تنيدم به خويش بر
چون پرده راست گشت ، من اندر ميان شدم


ديگر كه داندم چو من از خود بر آمدم
ديگر كه بيندم چو من از خود نهان شدم

چون در دل آيد آنچه زبان لال گشت از ان
در خاموشي و صبر چنين بي زبان شدم


مرغي بودم زعالم غيبي بر آمده
عمري به سر بگشتم و با آشيان شدم

چون بر نتافت هر دو جهان بار جان من
بيرون ز هر دو ،در حرم جاودان شدم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:57 توسط نوا

براي همه شبهاي چهارشنبه اي كه يادت نكرده ام و
براي مريم عندليب براي ديني كه به او دارم " از او به او "
*
مي نشينم تو خيالم هي تصورت مي كنم ، با همان پيراهن مردانه !
مي آيي ... از دور نگاه مي كنم آبي چقدر به مردانگي ات مي ايد ...
لحن غريبانه ي راه رفتنت را دوست دارم ...
آرام ...
سر به زير ...
لبخند مي زني ...
لبخند هاي كودكانه ات ... كودكانه هاي لبخندت ...
همه را دوست  دارم !
السلام عليك يا " اقيانوس " ... نه ! ...  "كوه " ...نه!... "آسمان " ... نه!
السلام عليك يا " خودت " ...
                                               امام زاده بغضهاي ناگهان من !
مي نشيني ... مي نشينم ... چشمهايت ... توي دلم هزار ناگفته مي ماند ! ..." اجازه هست آقا بيايم
توي نا كجا آباد چشم هاي تو آباد شوم ؟!"
نمي پرسم ! خجالت مي كشم ...
نگاهم ميكني ... حاجت روا مي شوم .
هيچ كس باور نكرد آسمان من
‌آبي نيست ...
خاكستري نيست ...
سياه نيست ...
آسمان من رنگ چشمهاي توست ... اصلا ً چشمهاي توست !...
قهوه اي روشن را دوست دارم ! 

از مريم عندليب

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:56 توسط نوا

گله ات را به سهراب كرده ام ...
به امامزاده نزدیک می شوم .فکر اینکه یک روز از این جا رد شده ای یک روز بر این زمین قدم گذاشته ای ضربان قلبم را تند میکند.
بگذار رو راست باشیم نیت - نفس کشیدن در جایی است که یک روز تو نفس زده ای .
به امامزاده رو میکنم و سلام میدهم .
 بر میگردم به سمت جایی که یک روز نشسته ای - میروم کنار قبر سهراب .
بغض می کنم از آنها که سرت درد میگیرد از آنها که نا خواسته اشکهایت اندازه یک تیله از چشمانت سر میخورند و روی گونهایت بازی میکنند . لرز میکنم . آرام سرم را می گذارم روی سنگ مرگ سهراب و آرام میگویم شهر من سر سبز - شهر من آبی - شهر تو کویری و خاکی خوش بحال تو  - خوش به حال این سنگ - خوش به حال این زمین که هم تو را دیده هم او را .باز هم بغض میکنم . بی اشک
و آهسته می گویم :سهراب !!! خدای تو هنوز هم همین نزدیکیها ست ؟؟؟

دو رکعت نماز به نیت سهراب میخوانم .
پیر زن میگوید امامزاده آنجاست اینجا برای که نماز میخوانی ؟
یاد حرف تو میافتم - میگریم. میگویم آن امامزاده بسیار برایش نماز می خوانند اما این پیام آور ...
برایم دعا میکند به راه راست هدایت شوم و من آمین میگویم .
ای کاش هدایتی در کار باشد ای کاش ...

سهراب !
« ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند ... »
۱۱/۷/۸۷
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:16 توسط نوا |


 شبی براي "آيدا در خشت خامت" خواهي گريست ،
شبي كه ماه هلال را بشكند،
و مترسك صليب را رها كند.
آن شب، مزرعه جانت شخمي نو خواهد خورد .


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:32 توسط نوا |


هوا خسته تر از همیشه بود
خسته تر از ادعاهای خشک من
خسته و خاکستری /خسته و مه گرفته
خیابان همیشه خلوت نشانی ما چه وهم غریبی را جارو میزد .
بیگدار راه میرفتم / بی هدف گام میزدم / گویی رسیدن معنایی نداشت .
زن اما آسوده بود  گامش را تند کرد و در گام قبلی ام پا گذاشت و با یک چرخ در مقابلم ایستاد و صدا زد: سلما
در دو دو چشمانش میان نگاهم ،تعجب زده گفتم سلما نیستم گویی به سفیهی می نگرد  ،گفت :تو سلمایی / حساب هایت را بکن باید بروی .
بهت زده نگاهش کردم / کجا؟
باز هم گویی به ابلهی مینگرد پاسخ داد به همانجا که باید برگردی . خندیدم /خندید .
چادر قدیمی اش را مرتب کرد /نگاه کشداری به من کرد و رفت .وای!چرا نپرسیدم کی؟
 لحظه ای به خاطرم رسید مدتهاست صدای قافله ای وقتی کمی بلند میشوم به گوشم می آید و همیشه گمان میکردم خیال است .(هنوز هم میگویم خیال است).
به مادرم میگویم با چه نامی در گوشم اذان گقته اند : میگوید...

چه فرقی میکند : نوا / سیما/سلما / سمیه یا هر نام دیگری
چه فرقی میکند: کی.
 پیمانه عمرت که لبریز شد باید بروی / افسوس که جوانی رفت و هیچ نیاندوخته ام/ حساب که می کنم می بینم خیلی بدهکارم ،خیلی به خیلی ها و مخصوصا به جوانی ام بیشتر از همه .
« والعصر. ان الانسان لفی خسر ...
جای افسوس خوردن نیست چون هنوز نفسی می آید ،باید آغازی نو داشت در ادامه آنچه رهايش كرده بودم .
ممنونتم  که:
 به شیشه ای که مدتهاست سنگ شده یه تلنگری زدی .

*نفس نفس زده​ام ناله​ها ز فرقت تو
زمان زمان شده​ام بی​رخ تو سودایی


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:49 توسط نوا